نویسنده مطالب زیر: bi Ria
ساعت 7 : 30
|
سه شنبه 24 اردیبهشت 87 ساعت 7:30 صبح |
|
به نام خدا
سلام. الان ساعت 7 : 15 صبحه.... و قراره امروز عموم بره کربلا.... ساعت 8 .. ما هم قراره بریم به بدرقه اش.... من عموم رو خیلی دوست دارم. الحق که به من در زندگی ام خیلی کمک کرده و من واقعا شاید به نوعی بهش مدیون باشم. ساده بگم.دوستش دارم... دیشب بهشگفتم که سلام من رو به امام حسبن (ع) برسونه.... من که سعادت ندارم برم.. ولی خب.... دل من از همینجا مشتاق رقتن ه ...
لاف عشق و گله از یار زهی لاف دروغ عشق بازان چنین مستحق هجران اند
شاید توی این ترم امروز بتونم استاد حمیدی رو ببینم.. به دلیل اینکه ایشون سه شنبه ها کلاس دارن و من سه شنبه ها کلاس ندارم .. و اینکه سه شنبه ها... عصرش جای دیگه ای کلاس دارم... نتونستم این ترم ایشون رو ببینم.. بگذریم... امروز بعد از مدت ها...بالاخره یه شلوار لی پوشیدم... از این لی های سنگین... نه از این بدقواره ها و پاره پوره ها و سنگ شور ها که این جوونای کم خرد پاشون می کنن... البته من مدعی نیستم که خیلی خردپمند هستم... ولی خب... اونقدر هم بی خرد نیستم که همچین کاری کنم.... میدونی چی میگم ؟ میگم حتما لازم نیست... کاری با خودت بکنی که دیده بشی.... چرا اینقدر دیده شدن پیش دیگران باید واسه آدم مهم باشه... چرا اینقدر باید پیش مردمی که عقلشون به چشمشونه لاف زد از اونی که نداریم و نیستیم. <؟؟؟؟؟؟؟ ها ؟؟؟ بابا بس کنید این مسخره بازی ها رو.... واقعا به نظر من خیلی از این دخترها و صد البته پسرها... موجودات خنگ و زیانباری هستن... میگی نه ؟ ثابت می کنم واست... کافیه یه نصف روز به رفتار این موجودات با هم و بین هم توجه کنی... من خودم که یک پسرم... میدونم این موجودات چی هستند..برخلاف عده ای که دایم سنگ این کله پوک ها شهوتی رو به سینه می زنن من محکم اعتراف می کنم.... بابا تعارف نداریم که.... به نظر من خیلی از این پسرها.... یا راحت تر بگم... پسر ها.... فقط از ارتباط با یک دختر به جنبه جنسی اش نگاه می کنند.... تو رو خدا اینقدر احساساتی و احمقانه به این موضوع نگاه نکن...باور کن که همینطوره... کم پیش میاد یه پسری به سکس فکر نکنه... اگر فکر نکنه یا مشکل داره یا خیلی پسر خوبیه... که پسر خوب هم خودش نوعی کمیاب محسوب میشه.... این موضوع همینطور شاید در مورد دخترها هم صدق داشته باشه..به نظر من هم این موجودات مونث حالا شاید درجه میل جنسی شون به شدت پسرها نباشه... و یه خورده به خاطر شعور و عقل و ادراک ضعیفشون جذب پسرها میشن... وگرنه به نظر من در این پسرها برای دختر ها خیری نیست.... کمی دیرم شده..... بعدا میام
|
| |
نظرات شما ( ) |
|
نویسنده مطالب زیر: bi Ria
الویه در زیر درخت در بوستان ملت
|
یکشنبه 22 اردیبهشت 87 ساعت 10:48 عصر |
|
به نام خدا امروز دومین روزی هستش که از مریم بی خبرم... خب... کم کم باید به شمار این روزها عادت کنم.... یاد اون روزی افتادم که من و مریم در کنار هم روی چمن درخت های بوستان ملت زیر درخت نشسته بودیم و داشتیم سادنویچ سالا الویه ای که مادرم درست کرده بود را م خوردیم... یادمه که به من گفت... یه خورده شوره... یا چقدر سس داره... و یا ... در هر صورت ایرادی گرفت... و من هم نمی دونم چی گفتم.. ولی در هر صورت به دفاع از دستپخت مادرم پرداختمم... چون واقعا دستپخت مادرم محشره... خاطره ی اون روز هنوز در ذهنم هست... شاید توی همین ماه ها بود... فروردین بود یا اردیبهشت ... یا ...دقیقا یادم نیست.. ولی من خودم رو اون روزها خیلی بزرگ میدیم... فکر می کردم عقل توی کلم هست... ولی انگار نبود..یا بود.. یا ...
|
| |
نظرات شما ( ) |
|
نویسنده مطالب زیر: bi Ria
اولین پست من در پارسی بلاگ
|
یکشنبه 22 اردیبهشت 87 ساعت 1:38 صبح |
|
به نام خدا
سلام . من کسی بی ریا هستم . این وبلاگ رو ساختم تا بی ریا بنویسم. خب.... از کجا شروع کنم... بله... شاید حدود سه سال از آشنایی من با اون ... یعنی مریم میگذره... سه سال... عمری درازی به نظر نمیرسه... ولی خب... واسه من خیلی طولانی گذشت... چون من سن زیادی ندارم. فقط 20 سال . نه ... اشتباه نکن... نمی خوام مثل وبلاگ های مزخرف و بوگندوی دیگه از عشق و دلشکستگی و اینجور مزخرفات بنویسم... نه ... این هوس بازی ها که اسمش عشق نیست.... عشق چیز دیگست... جاش جای دیگست.... بگذریم....نمیخوام فلسفه ببافم... آره...بگذار یادم بیاد... چند وقتی بود من و مریم موقع رفتن به مدرسه همیدگه رو میدیدم... خب من اونموقع بچه تر از الان بودم... من اون رو میدیدم و بدون اینکه بدونم چرا با لبخندی از کنار من دور میشد... برای من ثد کوتاه اینکه دختری اون هم با قد بلند و از همه مهم تر چادری.... و با لبخندی زیبا از کنارم رد بشه عجیب بود... هنوز هم بعد از سه سال عجیبه... یک روز... با یکی از دوستان بدم بودم که آن زمان او را لایق دوستی خودم میدانستم... ولی خاک بر سر او و بر سر من .... واقعا الان که فکرش را می کنم می بینم چقدر آدم نفهمی است و من چقدر نقهم تر از او بودم... دو سه ماهی می گذشت و من و مریم در خیابون موقع رفتن به مدرسه همدیگه رو میدیدم...البته من اون زمان نمی دونستم که اسمش چی هست... کی هست... کجایی هست... هرچند که نوز هم به غیر از یک نام چیز زیادی ازش نمی دونم... بالاخره یک روز دست به دامن توحید شدم ( خیلی آدم خری بودم که این کار را کردم) که بیا سر صحبت رو با این دختره (مریم) وا کن و من رو باهاش اشنا کن... آخه من معولا کمی اینجور مواقع خجالتی بودم یا هستم... در کل هیچوقت با صحبت با دختر جماعت حال نمی کنم... هیچی دیگه... سر یه پیچ به هم رسیدیم و من اسمش رو پرسیدم یا خودش اسمش رو گفت.... یادم نیست... به هرحال از ایجا او وارد دنیای من شد.... دنیای یک بچه دبیرستانی نفهم و کثیف و صد البته احمق. دیروز که به من گفت ما به درد هم نمی خوریم.... گفت من میدونم یا مطمپنم یا یه همچین چیزی که 90? من با تو (یعنی من) ازدواج نخواهد کرد... چون اگر 90 سالش هم بشه... باید یک فیلم بسازه... نمیدونم مریم چقدر فیلم سازی و بازیگری رو دوست داره.... همینطور کارگردانی.... البته من از همه اینها بدم میاد... البته نه به دیدگاه عام..بلکه به دیدگاه خاص... خب...چیه دوست ندارم نم معروف باشه...دوست ندارم زنم رو همه بشناسن... دوست ندارم شهره خاص و عام بشه...زوووووره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا هر فکری میخوای بکنی بکن... من فکر و عقیده ام ایجوریه... آره... ابلته بگم ها.... دختر خیلی خوبیه.... مودب... تا جایی که من مدونم راستگو... البته اگه دروغ بگه بعدا راستش رو بهت میگه... ولی اگه بهت بگه پدرت در میاد و کمرت میشکنه... جالبته... چند وقت پیش عروسیه داییش بود... به من گفته بود من نه میرقصم نه موهام رو در میارم... نه هیچ غلط دیگه ای که توی این فاحشه خونه ها ( عروسی های امروزی رو میگم ) انجام میشه رو انجام نمی دم.... خب.... آخه خیر سرم... من مثلا بچه حزب الهی هستم.... دوست دختر من باید کمی فرق داشته باشه.... ولی دیروز که اومد گفت من هم رقصدیم... هم موهام رو در آوردم و .... نمیدونم چیزه دیگه ای هم گفت یا نه...ولی خب... انگار آب یخ ریخته باشن روم.... گفت خواستم راستش رو بگم که اون دنیا من رو خفت نکنی که چرا به من دروغ گفتی... من هنوز هم باورم نمیشه که مریم حاضر بشه توی یک عروسی برقصه...کسی که چادر سرش می کنه و خیلی مراقبه که یک تار موش بیرون نزنه... چطور میره و توی یک عروسی که همه جور سگ و نا سگ .... بی حیا و با حیا.. توش نشستن برقصه ؟؟؟ واقعا هنوز باور نمی کنم.... البته دیور زنگ زدم و ازش پرسیدم که راست گفته یا نه..... میخواد من رو از سرش وا کنه .... یه خالی بسته ...یا اینکه واقعا.... در هر صورت با کمال پر رویی اعتراف کرد که بله.... این کار را کرده... توی این دنیا به انگشت شمار نفر اعتماد داشتیم ... اونام که خدا رو شکر دارن تو زرد از آب در میان... عجب دنیای کثیفی شده...... واقعا من وقتی میگم به چشمم هم اعتماد ندارم همینه ها.... آخه لعنتی...... من چه جوری باور کنم که تو حجاب میکنی... و از یه طرف میری کشف حجاب می کنی و می رقصی....؟؟؟؟ حالا میخواد عروسی خواهرت باشه..میخواهد عروسی داییت باشه...ای خاک بر سر من...خب زودتر میگفتی این موضوع رو تا من بدونم دنیا از چه قراره... خلاصه.... بعد از این سه سال... دیروز با مریم خانوم یه خداحافظی کردیم... البته خداحافظی زیاد کرده بودیم ها.... از اون نع هاش که بگی این دیگه آخرین باره که داریم با هم صحبت می کنیم... مراقب خودت باش... دیگه من رو نمی بینی.... و ... از اینجور چیزا دیکه.... خلاصه دیروز گفت خدا حافظ... من هم گفتم خدا نگهدار..... یا برعکس..... ماجرای من و مریم.... ماجرای عجیبی هستش.... چقدر بنده خدا رو حرص دادم... و چقدر هم حرص خوردم.... نا گفته نمیونه ها.... خیلی دختر خوبیه... به فول یارو گفتنی خاطرش رو میخوام...ولی چه کنم.... کمی از عقل می لافم.... من یه آدم عاقل هستم...برخلاف اینکه میبینی دارم بی ریا می نویسم... خیلی عاقل هستم..راحت دم به تله نمیدم...بحث فلسفی باهات می کنم تا تهش..... .. خب وقتی واسه من حجاب و عفت زن مهمه چطور بیام با یه کسی که فکر می کنم جلوه ای از بی عفتی در او هست ازدواج کنم... البته الان که زوده...ولی خب بالاخره که باید ازدواج کنم... 3 سال یا چهار سال دیگه وقتش که شد.... مریم دخرت مهربونیه.. خودش هم میدونه...و میدونه که من هم میدونم... دوست داره به همه آدم ها کمک کنه.... حتی یه عادم کثیف که به نظر من خوک \یش او شرف داره...قلب پاکی داره... خدا شاهده بی ریا میگم... همه ی آدم هارو دوست داره.... دیروز یا پریروز یه چیز گفت که تنم لرزید ... گفت : من توی دنیای خودم خوش بودم و تو من رو از دنیا خودم کشیدی بیرون .... یه جورایی گفت تو باعث شدی من نسبت به خدا بدبین بشم..نسبت به آدم ها بدبین بشم... اون دنیا به خدا شکایتت رو می کنم... میگم تو باعث شدی من بی ایمان بشم... البته حق داره... من خیلی تلاش کرده بودم افکار خودم رو بهش منتقل کنم.... و شاید هم این کار رو کردم...ولی خب... کمی هم از خودخواهی و حسادت من سرچشمه می گیره... راستی بگذار یه چیز بگم تا کمی سبک بشم.... یه دبیرستان دخترانه بغل خونه ماست.... به عقیده من بیشتر دانش آموزان این مدرسه را موجودات احمق و کودن و ابله تشکیل می دهند... ای خاک دو عالم بر سر اینها...زنگ تفریح که میشه... نمی دونم چه خاکی بر سر هم میریزن که اینقدر ونگ و وونگ میکنن....آدم خیال میکنه باغ وحشه ....شایدم هم باشه.... معلوم نیست که... ولی من در کل دختران را موجوداتی کودن میدانم.... البته تک و توک عاقل هم توشون پیدا میشه ها.... ولی منظورم از کودن همین خنگ هایی هستن که زندگی را در ماتیک و رژ لب خلاصه کنند. خلاصه درد سرتون ندم...الان هم ساعت یک و نیم نصف شبه... البته م نزیاد خوابم نمی آید... ولی باید فردار صبح زود (ساعت 9 ) بلند شم.... امشب کلی درد دل کردم...سبک شدم.. همیشه دوست داشتم یه وبلاگ اینجوری داشته باشم... نه مثل اون وبلاگ رسمی الانم...خشک و رسمی و عقلی.. خدا یا عاقبت همه را ختم بخیر کن. الهی آمین شب خوش
|
| |
نظرات شما ( ) |
|

لیست کل یادداشت های این وبلاگ
|
|